خانه تکانی ... / سروش کیانی
خانه ، تکانی می خواست ...
نه آب است و نه جارویی ...
ای کاش زمین میلرزید !
چوپان دروغگو / حمید اسدپور
آرام نشسته ام
از صدای بره های آبادی
شوری تازه میگیرم
دلم برای چوپان قصه ها تنگ شده است
دیگر از صدای گرگ گرسنه نمی ترسم
اما چه کسی خون بره ها را
از نیرنگ چوپان می گیرد ؟
شعری دیگر از سروش کیانی/ کوچ غریب
من آخرین رهگذر راه عبورم
یـــک عمر زخود دیـــرم و از تو بـدورم
آن دم که دلت از آسمانم پر زد
دنبال دلت رفـت شبــــی مــــاه غرورم
در کوچ غریب تو و من ثانیه خوابید
چون برق گذشت از بر چشمم حضورم
خورشید نگاه تو چراغ دل من بود
ای درد که گفتــی که مـــحتاج بــه نورم
تقدیر و حضور کج یک حادثه بس بود:
خاموش تــر از پیش شود این شب کورم
عبدالحمید اسدپور / حریم پرواز
شکسته بال و پرم قفس بهانه ی پرواز است
در این فضای پر از دود دلم اسیر اعجاز است
چگونه ! به کدامین هدف تو را دوباره بخوانم
بگو ، بگو که کدام رنگ مسیر آغاز است
هنوز هم ز سبزی بهار چند قدمی راه است
نگو ، نگو بیا به این مسیر که در ها باز است
نفس ز سینه ی من برون کشانده است فریاد
چاره چیست که پشت در پر ز سرباز است
دگر بهانه ایی نیست که سر کشیم یکریز
بیا ، بیا که جرم من درون نامه احراز است
تو خود ز آب سبز گشتی و ما هنوز بی رنگیم
خدا کجاست ؟ بگو کجا حریم حریم پرواز است
شعری دیگر از سروش کیانی/
من دیدمت به خواب در کنج خانه ات حرفی دوباره داشــــت شلوار پاره ات
خوابیده بودی در شـصت سالــگی با یک سبد هـــــراس در گهواره ات
تنـها تو و سـکـوت با شــــعر ناتمام این بود گوشـــــه ای از حال خانه ات
شب دیوترس وخشم تاابتدای صبح لــــــــم داده بـــودند بر روی شـــانه ات
جز یک توهم و یک خواب ترسناک دیگر چـــه می بود در جـــیب پاره ات؟
در آســـــمان تو شب بود و تیرگی یک عـــــمر رفته بود برق از ستـاره ات
برفی که می نشست بربامهای شهر از جنس سنــگ بود بر بام خــــانه ات
تا اینــــکه لرزشی بــر روی پــــیکرت یکباره ترســاند چشــمان سایــــه ات
آن پیـــکر بـــزرگ از ابـــــتدای پـــــا وا می شــد و رسید تا روی چانـــه ات
تو پوستی شدی بی هیچ جنبشی یک کودکـــی خزید تاروی شـــــانه ات
مردی که زاده شد در پیکر خودش با آخــــرین خـــبر از حال خـــــــــانه ات
بر صفحه ی خبر یک تیتر تازه بود با عکس دیو و شـــب بر روی شانه ات
برای عشق / شعری از عبدالحمید اسدپور
خسته ام
خسته از تمامی دنیا
شکسته ام
شکسته از هر چه بود و نبود
بریده ام
بریده ایی به پای عشق
خمیده ام
خمیده ایی به پای باد
خسته ام
شکسته ام
بریده ام
خمیده ام
برای عشق ...
عجب / شعری از سروش کیانی
-گفتم
اين دوست داشتن ما ، عجب دوست داشتني ست
بي اينكه بداني دوستت دارم
دوستت دارم
-گفتي
اين دوست داشتن ما ، عجب! دوست داشتني ست!
بي اينكه بداني ، دوستت دارم ،
دوستت دارم!
عشق و هوس / راحیل رضایی
عشق و هوس از راحیل رضایی
یه روزی عاشق شدم قلبمو تو ربودی
اما نمیدونستم تو عاشقم نبودی
من عاشق تو بودم ولی هرگز ندیدی
به دنیای عاشقا همیشه میخندیدی
به من میگفتی که عشق بازی کودکانست
دوست دارم گفتنات همش فقط بهانست
نفس کشیدن من فقط برای تو بود
قشنگترین ترانه تنها صدای تو بود
من از تموم دنیا فقط تو رو میخواستم
آرزویی جز اینکه پیشم باشی نداشتم
تو قلب دیوونه ام چه رویاها که ساختم
به خاطرت زندگیم حتی غرور و باختم
چه ساده بود این دل عاشق و زود باورم
که فکر می کرد توهستی همه کس و یاورم
عشق زیادم به تو چشمام و کور کرده بود
دل تو مثل شاه و دل منم برده بود
حالا دیگه میدونم عشقت به من هوس بود
برای با هم بودن فاصله یک نفس بود
اما خودت نخواستی من که واست میمردم
هر جا میگفتی دل دیوونمو می بردم
من هنوزم یادتم اگه که تو جا زدی
رفتی و با رفتنت خطی رو فردا زدی
به جز یه عکس پاره از تو چیزی ندارم
قلبی شکسته از عشق همینه یادگارم
حالا دیگه تموم شد هر چی که بین ما بود
شکستن قلب من ببین چه بی صدا بود
سروش کیانی
سروش کیانی از ایذه / وبلاگ سروش کیانی
اي كبوتر!
شنبه اي ديگر رسيد و روزو ماه و فصل و
شايد
سالي دگر...
گوي گر بيهوده مي گويم كبوتر
تو خود داني كه فانوس دلم را
طاقت سرماي ظلمت ساز اين غم خانه نيست...
هيچ حتي پوچ هم در ميان اين ويرانه نيست...
هنوز با بودنت حتي ، غريبم...
اي كبوتر!
و در پهناي اين مرداب بي پايان
پوچ چيزي عشق نام شايد كه باشد در نصيبم.
بالهايت را شكست
سنگ دژخيمان ولي
خوش به حالت،
وازهاي چون سنگ مي تواند بدهد
يك پاسخ ،
اما
نمي دانم كدامين واژه را من بر گزينم
براي زخم هايم ...
اي كبوتر...
شنبه اي ديگر رسيد و روز و ماه
شايد سالي دگر!
حبیب غریب یار
توسط : حبیب غریبیار ۱۸ ساله / وبلاگ حبیب غریب یار
برایم این قدر زحمت اضافی ست
فقط آغوش و آن یک بوسه کافی ست
نگاهم را نما تعویذ باور
بیا جان ! در بغل قولت گزافی ست


